تبليغاتX
کلبه آرامش

کلبه آرامش

سال نو

اول سال نو رو به همه تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی برای همه عزیزان باشه و همه مردم ایران

سلام

 به همه دوستان و کسانی که توی این مدت به من سر زدند و لطف داشتند

من نبودم و نتونستم اینجا رو آپ کنم و نتونستم پاسخ به لطف شما داشته باشم

انشاا... از سال جدید دوباره اینجا رو آپ می کنم  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 23:15  توسط آرام  | 

نامه ای به خدا

يك روز كارمند پستي كه به نامه هايي كه آدرس نامعلوم دارند رسيدگي مي كرد متوجه نامه اي شد كه روي پاكت آن با خطي لرزان نوشته شده بود نامه اي به خدا !
با خودش فكر كرد بهتر است نامه را باز كرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود :
خداي عزيزم بيوه زني 83 ساله هستم كه زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي مي گذرد . ديروز يك نفر كيف مرا كه صد دلار در آن بود دزديد . اين تمام پولي بود كه تا پايان ماه بايد خرج مي كردم . يكشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت كرده ام . اما بدون آن پول چيزي نمي توانم بخرم . هيچ كس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من كمك كن ...
كارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همكارانش نشان داد . نتيجه اين شد كه همه آنها جيب خود را جستجو كردند و هر كدام چند دلاري روي ميز گذاشتند . در پايان 96 دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه كارمندان اداره پست از اينكه توانسته بودند كار خوبي انجام دهند خوشحال بودند . عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت ، تا اين كه نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد كه روي آن نوشته شده بود : نامه اي به خدا !
همه كارمندان جمع شدند تا نامه را باز كرده و بخوانند . مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم ، چگونه مي توانم از كاري كه برايم انجام دادي تشكر كنم . با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا كرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم . من به آنها گفتم كه چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن كم بود كه مطمئنم كارمندان اداره پست آن را برداشته اند ... !!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 0:4  توسط آرام  | 

بازی

حالا زود بود برای یه روز کردن ولی سحر بانو من رو به یه بازی دعوت کرد و من نمیتونم دعوتش رو رد کنم پس بازی میکنیمممممممم

ـ   اگر نامریی میشدی چه میکردی

چند نفری که خیلی دوسشون داشتم ولی به نوعی از زندگیم بیرون رفته بودند رو پیدا میکردم و میدیدم در چه وضعی هستند بعد کاری میکردم که از من یادی بکنن

از همون جا سوار هواپیما میشدم و میرفتم دور دنیا گردش

میرفتم بهترین هتلا تازه با بهترین هواپیماها دیگه هم برنمیگشتم تا مریی بشم میرفتم دنبال تحصیل اگرم مریی نشدم خب همونجوری زندگی میکردم

اهان یادم اومد کنسرت هم میرفتم اونم کنسرت ...........اونم جای یه بار ۱۰ بار شایدم بیشتر

واییییییییییییییییی چه حالی میدههههههههههههههههههههههه

اگر صد میلیارد پول داشتم

خبببببببببب

اول یه ویلا رو به دریا با تمام امکانات

یه خونه اینم با تمام امکانات

ماشین اخرین سیستم

یه مقدار مینداختم تو کار تا یه در امدی داشته باشم

یه مقدار زیادی هم خرج فقرا میکردم

بقیشم میرفتم مسافرت اروپا (البته دیگه با بهترین هواپیما به بهترین هتل نمیرفتم تا کمتر پول خرج شه )

کنسرت هم میرفتم اونم کنسرت ........ 

خبببببب چند نفر به بازی دعوت میکنم

افسون کودک طبیعت و مجتبی و من و تو و هرکسی که دوست داشت شرکت کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 18:34  توسط آرام  | 

درویش

 روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت. دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند ، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید : این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیدم ، اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما کاملا سر خورده شدم. درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم.

با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد او حتی درنگ نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند! بعد از مدت کوتاهی گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت : من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و ان را بیاورم. صوفی خندید و گفت : دوست من گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند ، نه در دل من اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند! در دنیا بودن وابستگی نیست ،

وابستگی حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود این را وارستگی میگویند

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:16  توسط آرام  | 

گفتار

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود.

 روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت،

نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و

بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت

و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روزنامه نگار به آن محل برگشت و

متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار

را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه

نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل

دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است

ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 14:8  توسط آرام  | 

دعا

لوئيز ردن زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بيمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند. جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نيم نگاهی انداخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بيرون کند. زن نيازمند درحالی که اصرار می کرد گفت: آقا ... شما را به خدا قسم ميدهم به محض اينکه بتوانم پول تان را می آورم. جان گفت که نسيه نمی دهد. مشتری ديگری که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنيد به مغازه دار گفت: ببين اين خانم چه ميخواهد ... خريد اين خانم با من. خواربار فروش گفت : لازم نيست ... خودم می دهم ... ليست خريدت کو؟ لوئيز گفت : اينجاست ... جان گفت : ليست ات را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...! لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد از کيفش تکه کاغذی درآورد و چيزی رويش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت ... همه با تعجب ديدند که کفه ترازو پائين رفت ... خواربار فروش باورش نمی شد ... مشتری از سر رضايت خنديد ... مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه ديگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چيز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ... در اين وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببيند روی آن چه نوشته است ... کاغذ ليست خريد نبود ... دعای زن بود که نوشته بود : " ای خدای عزيزم ... تو از نياز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن " فقط اوست كه می‌داند وزن دعای پاك و خالص چقدر است . دعا بهترين هديه رايگانی است كه می‌توان به هر كسی داد و پاداش بسيار برد  ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 0:1  توسط آرام  | 

اشتباه

چقدر سخته به خاطر یه چیزی خیلی اصرار کنی ولی وقتی به اون چیزی که میخوای میرسی با اینکه خوشحالی ولی احساس دلتنگی چنان بهت غلبه میکنه که دلت میخواد زار زار گریه کنی اونوقته که از خودت میپرسی ایا کاری که کردی درست بوده حالا که رسیدی خوشحالی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟مثل این میمونه که میگن

ادم وقتی چیزی رو میخواد رنج میکشه ولی وقتی به اون میرسه بازم رنج میکشه چون جذابیت گذشته رو نداره و حالا بات تکراری شده

رفتن همیشه قشنگ نیست گاهی چنان غمناک وتو چنان دلبسته ای که که حتی برای یک لحظه هم نمیتونی جلوی اشکتو بگیری و تازه میفهمی اصرارهای تو چه بیهوده بوده نمیدونم شاید واقعا بیهوده بوده ؟؟؟؟

راستی میلاد بزرگ امام عصر بر همه مبارک من یه حس ویژه ویژه به این امام دارم امیدوارم که خودش کمکم کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 17:30  توسط آرام  | 

آهنگر

  آهنگری پس از گذران جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش

را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد،

اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد

حتی مشکلاتش مدام بیشتر می‌شد.


یک روز دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش

مطلع شد، گفت : "واقعاً عجیب است. درست بعد از این که

تصمیم گرفته‌ای مرد خدا ترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده.

نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در

مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده."


آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد.او پس از کمی فکر گفت:
-        "در این کارگاه فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر

 بسازم. می‌دانی چطور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به

اندازه‌ی جهنم حرارت می دهم تا سرخ شود. بعد با بی رحمی،

سنگین ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم

 تا این که فولاد شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در ظرف

آب سرد فرو می‌کنم و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد. فولاد

به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می برد. باید

این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم.

یک بار کافی نیست."
آهنگر مدتی سکوت کرد، ادامه داد:
-        "گاهی فولادی که به دستم می رسد نمی‌تواند تاب

این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد تمامش را

ترک می‌اندازد. می‌دانم که از این فولاد هرگز تیغه‌ی شمشیر

مناسبی در نخواهد آمد."
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
-        "می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات

 پتکی را که بر زندگی من وارد کرده، پذیرفته‌ام و گاهی به شدت

احساس سرما می‌کنم، انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن

رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم این است: "خدای من،

از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم.

 با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم باشد

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:28  توسط آرام  | 

2 بیت جد از هم ولی هم معنی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

                                             حکم انچه تو فرمایی لطف انچه تو اندیشی

 

در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند

                                              گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:17  توسط آرام  | 

3تا بازی

میخواستم حالا که انقدر دیر اومدم یه مطلب خیلی خوب بزارم ولی چون به ۳ تا بازی دعوت شدم اینطوری به روز میکنم

۱)اگه فقط ۲۴ ساعت به پایان عمرم مونده باشه

خوب چون نوشتن رو دوست دارم اول از همه یه نامه بلند بالا مینوشتم و تمام حرفایی که به اطرافیان میخواستم بگم و نتونسته بودم توی اون مینوشتم البته اخرش یه وصیت نامه کوتاهم اضافه میکردم (هر چند جز کتاب و یه خط چیز دیگه ای ندارم البته کلی دفتر دارم و یه مقدار پول که اونا رو به فقیر فقرا میبخشیدم) بعد یه سر به اقا جونم و مامان جونم میزدم وبرای نهار دوستام رو دعوت میکردم بعد از ظهر میرفتم امام راده صالح تا شاید این لحظات اخر خدا از گناهام بگذره تا از این جهنم دنیایی به اون جهنم نرم وبرای شام با خانواده (مامان و بابام که تمام زندگیمن و خواهرام) به یه رستوران شیک میرفتم و بعدم پیاده روی توی پارک تا صبحم بیدار میموندم و نماز میخوندم تا اروم بشم بعدشم که احتمالا تمام

۲ ) ۵ تا از دوست داشتنی ها و ۵ تا از دوست نداشتنی ها

۱ یه ارزوی خیلی بزرگ دارم که هر وقت بهش رسیدم میگم

۲ یه ویلای باحال رو به دریا با تمام امکانات در شمال کشور وای چه حالی میده

۳ یه ماشین اخرین سیستم          ۴ پول فراوان          ۵ سفر به اروپا تند تند

۱ کور شدن یا از کاز افتادن نقطه ای از بدن         ۲ از دست رفتن عزیزانم

۳ تنهایی (البته در معدود اوقات)       ۴ فقر          ۵ ناراحتی عزیزانم

۳ اگه جای خدا بودم چه میکردم

اول از همه تبعیض بین زن و مرد رو برمیداشتم بعدم پول رو به اندازه بین همه تقسیم میکردم تا ادمای بی جنبه سو استفاده نکنن به همه مردم ارامش رو میدادم البته اینجوری دنیا یه ذره زیادی لوس میشد در نتیجه غم رو هم بهشون میدادم تا یه جوری بشه زندگی کرد

طبق قانون این بازی باید عده ای رو دعوت به بازی کنم اول از همه سارای عزیز دوم من و تو بعدم مهتاب و علیرضا و محمد رضا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:47  توسط آرام  |